نبرد با فراموشی ایده‌ها

نقد فیلم مستند «دیگر به کجا حمله کنیم؟» (مایکل مور)

این مطلب را تقریباً یک دهه پیش (یعنی سال‌ها قبل از این که تابوی حمله‌ی آمریکا به ایران واقعیت پیدا کند) برای چاپ در دوازدهمین شماره از فصل‌نامه‌ی سینماحقیقت نوشته بودم؛ و حالا که آمریکا در دو نوبت (یک‌بار در جریان جنگ ده‌روزه و بار دیگر در جریان جنگ چهل‌روزه) در کنار اسرائیل به ایران حمله کرد، احتمالاً بهترین زمان برای بازنشر این نوشته است. نقد و مطلبی که ضمن اشاره به کارنامه‌ی فیلم‌سازی مایکل مور می‌کوشد گوشه‌ای از روحیه‌ی مهاجم و جنگ‌طلبانه‌ی سردمداران ایالات متحده‌ی آمریکا را به نمایش بگذارد. با آرزوی این که دیگر هیچ‌وقت نه در ایران و نه در هیچ نقطه از دنیا شاهد جنگ و کشورگشایی (خصوصاً از نوع آمریکایی‌اش) نباشیم.

مایکل مور در نمایی از فیلم «دیگر به کجا حمله کنیم؟»

دیگر به کجا حمله کنیم؟ را می‌توان گسترش یافته‌ی ایده‌ای دانست که مایکل مور پیش‌ از این در سیکو (۲۰۰۷) به کار گرفته بود. ایده‌ی پرداختن به موضوعی با ویژگی‌های «نحوه‌ی کشورداری» و مقایسه این موضوع در آمریکا با برخی کشورهای عمدتاً ثروتمند اروپایی؛ که در این فیلم به یافتن ریشه‌های شکل‌گیریِ رفاه بیش‌تر و امنیت اجتماعي گسترده‌تر (عمدتاً در این کشورها) منجر شده است.

مور در اين مستند تحقیقی می‌کوشد تماشاگران را با تجربه‌ی شگرف خود از رویارو شدن با نحوه‌ی لذت بردن شهروندان اروپایی از کار، زندگی، ثروت و رفاه اجتماعی به اشتراک بگذارد. احساسی که سال‌ها پیش و در فیلم سیکو برای او به حیرت منجر شده بود (جایی که فیلم‌ساز در یکی از بیمارستان‌های لندن با تعجب از مسئول صندوق می‌پرسید: «اگر شما برای خدمات درمانی و پزشکی از کسی پول نمی‌گیرید پس این اتاق به چه کار می‌آید؟» و پاسخ می‌شنید: «برای کمک به کسانی که برای رفتن به خانه پول ندارند!») در این فیلم بر اثر هم‌نشینی با تجربه، پخته‌تر شده و پس از آمیخته شدن با کمی رِندی (لبته از نوع آمریکایی‌اش!) به‌نوعی بهره‌برداري تبلیغاتی منجر شده است.

در حقیقت اگر فصل نتیجه‌گیری فیلم– که به مخاطب القاء می‌کند تمام ایده‌های کاربرد رفاه و امنیتِ بیش‌تر از آمریکا آمده– را در نظر نگیریم، باید پذیرفت در میان ساخته‌های مایکل مور دیگر به کجا حمله کنیم؟ یک فیلم کاملاً قابل پیش‌بینی و طبعاً تلف شده است که ویژگی‌های آثار قبلی این فیلم‌ساز به‌روشنی در آن دیده می‌شود. فیلمی که می‌توان گفت متأسفانه اندکی پس از آغاز بحث درباره‌ی موضوع اصلی، با پیش‌بینی درباره‌ی سرانجام آن به پایان می‌رسد!

نقد فیلم «دیگر به کجا حمله کنیم؟» (مایکل مور)کافی‌ست از دیدگاه‌های منتقدانه‌ی مایکل مور و علاقه‌ی او به رسواگری نسبت به سیاست‌های دولت وقت آمریکا باخبر باشید تا بتوانید حدس بزنید در فیلم مورد بحث نیز احتمالاً او این سياست‌ها را به ‌نقد کشیده است. به همین خاطر ابتدا به نظر می‌رسد عنوان فیلم (یعنی دیگر به کجا حمله کنیم؟) اشاره‌ای به سیاست‌های جنگ‌طلبانه و کشورگشایی از نوع آمریکایی‌ست اما این فیلم‌ساز پرهیاهو و جنجالی که با اغلب فیلم‌های قبلی‌اش نشان داده در زمینه‌ی گشایش موضوع و نمایش مستندات آن خبره است این‌بار فیلم خود را با لحنی شوخ‌وشنگ آغاز می‌کند تا نشان بدهد در جلسه‌ی مخفیانه‌ای که در پنتاگون (وزارت دفاع آمریکا) برگزار شده نمایندگان مغموم و مغلوب رسته‌های نظامی ‌نیاز به توصیه داشته‌اند و او به آن‌ها گفته: «به نظرم سربازهای ما به استراحت بیش‌تر و سزاوارانه‌تری نیاز دارند!»

و البته پیشنهاد کرده برای دستیابی به آینده‌ای که در آن دیگر خبری از تهاجم به ساير کشورها، اعزام مستشاران نظامی و پرواز پهپادهای خانمان‌برانداز نباشد او را به کشورهایی بفرستند که عمدتاً آدم‌ها و اسم‌هایی شبیه هم دارند. و به‌این‌ترتیب راهی سفری طولانی می‌شود تا نکته‌هایی که مدیریت ایالات ‌متحده‌ی آمریکا به آن نیاز دارد را از سایر کشورها گرفته و به خانه بیاورد. کاری که به گفته‌ی او: «هیچ ارتشی قادر به انجام آن نیست.»

البته این حمله‌های مسالمت‌آمیز با نصب نمادینِ پرچم آمریکا در نقاط مختلف دنیا انجام می‌شود اما مور در پایان فیلم به شکل زیرکانه‌ای– که چشم اسفندیارِ ساخته‌های متاخر او به‌حساب می‌آید– تلاش می‌کند تا دل هموطنان خود را نیز به دست آورده و آن‌ها را از تماشای این فیلم مغموم نسازد. کشور پهناوری که یکی از سوژه‌های فیلم از آن به «سرزمین فرصت‌ها» و «جایی که هرکس می‌تواند ایده‌های خود را عملی سازد» یاد می‌کند اما خودِ فیلم‌ساز بی‌آن که تعصب داشته باشد اجازه می‌دهد او و برخی دیگر از گفت‌وگوشونده‌ها بی‌مهابا به آن بتازند تا شاید به این وسیله وجدان نیمه‌هشیار آمریکایی‌ها به خود آمده و بیدار شود!

در جایی از فیلم، مور با لحنی غمگینانه اعتراف می‌کند: «من یک آمریکایی‌ام و در کشور بزرگی زندگی می‌کنم که متأسفانه پایه‌هایش بر زمینِ نسل‌کُشی و روی شانه‌ی بَرده‌ها بنا شده است.» در جای دیگری از فیلم نیز خبرنگارِ یکی از شبکه‌های رادیویی (در تونس) خطاب به آمریکایی‌ها می‌گوید: «شما از اینترنت به‌عنوان قدرتمندترین اسلحه‌ای که خودتان اختراع کرده‌اید درست استفاده نمی‌کنید و وقت‌تان را پای کنجکاوی درباره زندگی خانواده‌ی کارداشیان تلف می‌کنید!» اما خطابه‌هایی از این ‌دست باز هم به پایان نمی‌رسد و در بخش دیگری از فیلم یک زن ایسلندی که موفق شده مایکل مور را در مسابقه‌ی گلف شکست بدهد می‌گوید حتی اگر به او پول بدهند هم حاضر نیست آمریکا را به‌عنوان کشوری برای زندگی انتخاب کند.

مایکل مور در پشت صحنه‌ی «دیگر به کجا حمله کنیم؟»با این ‌وجود فیلم‌ساز در پایان فیلم خود، ضمن مرور آن‌چه در فیلم به نمایش درآمده می‌گوید اگر دولت ایسلند موفق شده با تحت تعقیب قرار دادن بانکدارهای متخلف و متقلب، و هم‌چنین اختصاص منصب‌های مهم به زنان لایق و کارآمد بهبود اقتصاد این کشور را رقم بزند، این نکته مدیون دادرسی‌های مالی در دهه‌ی ۱۹۸۰ و در دستگاه قضایی آمریکاست. یا نخستین گرامی‌داشت «روز کارگر» به‌جای مسکو یا لیسبون، در شیکاگو و اتحادیه‌های کارگریِ این ایالت آمریکا برگزار شده؛ و مبارزات جنبش زنان در این کشور ریشه در هشت سال پیش از روی کار آمدن نخستین رئیس‌جمهور زن در ایسلند داشته است.

او حتی برای این که ثابت کند سیستم آموزشی فنلاندی‌ها بر اساس ایده‌ی آمریکایی‌ها شکل‌گرفته از تأیید ضمنیِ رییس آموزش ‌و پرورش این کشور بهره می‌گیرد و می‌گوید این چیزها به‌اضافه‌ی ایده‌ی زندان‌های رویایی در نروژ (زندان‌هایی که به شهادت این فیلم بیش‌تر به زندگی در رفاه کامل شباهت دارد تا زندان‌های معمول و مرسوم) از متممِ ممنوعیت مجازات خشن و ناعادلانه در متن قانون اساسی آمریکا الگو گرفته است.

ازنظر دور نباید داشت که مور با وجود نمایشِ آغوشِ باز و بال‌گشایی در پرواز به کشورهای مختلف (آن‌هم برای اثبات حرف‌ها و دیدگاه‌های خود) در ساخت این فیلم رویه‌ی کم‌وبیش جهت‌گیرانه‌ای داشته است؛ و این عملکرد زمانی خود را به رخ می‌کشد که به‌جای سفر به ایران (کشوری که به تعبیر او در همین فیلم «پیشگام عرصه‌ی تحقیق در زمینه‌ی سلول‌های بنیادی‌ست») برزیل (که سن حق رأی در آن تا شانزده‌سالگی پایین آمده) يا رواندا (که ظاهراً اکثریت نمایندگان مجلس این کشور با زن‌هاست) به تونس سفر می‌کند تا دریابد چه‌گونه در این کشور مسلمان‌نشین سقط جنین از سال ۱۹۷۳ آزاد اعلام شده است.

شاید اگر مایکل مور توصیه‌های سرمایه‌گذاران یا مدیران پخش خود را نادیده می‌گرفت و سرانجام پس از بارها دعوت رسمی، دیدار از ایران را در برنامه‌ی کاری خود قرار می‌داد احتمالاً با دیدن برج‌های سر به فلک کشیده، خودروهای لوکس و مواجهه با سبک زندگی برخی افراد– که به لطف سیاست‌های عمدتاً نادرست سال‌های اخیر از مواهب اقتصاد راکد بهره‌مند شده‌اند– به وجد می‌آمد و شاید از دیدار با زوج ایتالیاییِ ابتدای فیلم (که به او می‌گویند به‌غیر از مرخصی‌های طولانی‌مدت و قانونی، در طول سال یک ماه هم حقوق اضافه دریافت می‌کنند) اين‌قدر حیرت نمی‌کرد!

البته مایکل مور در اين فیلم تمام تلاش خود را به کار می‌گیرد تا به سهم خود از پروژه‌ی اسلام‌هراسی در غرب پرده بردارد (بخشی که در آن به کناره‌گیری دشوار اما داوطلبانه‌ی اسلام‌گراها از دولت این کشور و تلاش‌های رسمی و قانونی آن‌ها برای رعایت حقوق زنان اشاره دارد) و در همان ابتدای فیلم نیز صادقانه به ریشه‌های شکل‌گیری داعش توسط دولت آمریکا اشاره می‌کند اما این دلیل نمی‌شود که پیام خزنده و حمایت‌گرانه‌ی این فیلم که در کاغذ کادویی با طرح انتقاد پیچیده شده نادیده گرفته شود.

آن‌هم دفاع از سرزمینی با وسعت، قدرت و امکانات آمریکا که با وجود خودداری آشکار مور از طرح مستقیم آن، در آخرین دقایق فیلم لو می‌‌‌رود و مثل دُم خروس از لابه‌لای گفتار متن فیلم بیرون می‌زند: «وقتی می‌دیدم رویای آمریکایی در همه‌جای دنیا به غیر از خودِ آمریکا زنده و شکوفاست غصه می‌خوردم!» و به نظر می‌رسد این مناسب‌ترین پایان برای فیلمی‌ست که به بهانه‌ی نقد روحیه‌ی نظامی‌گری، به نبرد با فراموشی ایده‌های به‌ظاهر ساده رفته است. ایده‌هایی ‌که خصوصاً در جهان سوم اغلب نادیده یا دست‌کم گرفته می‌شود اما ظاهراً می‌تواند در سرنوشت ملت‌ها تغییراتی اساسی ایجاد کند.