تقدیم به زنان قدرتمند ایرانی

گفت‌وگوی اختصاصی امید نجوان با ماکی کانایی

نویسنده‌ی ژاپنی کتاب «زنان شگفت‌انگیز تهرانی»

گفت‌وگو با کانایی ماکی، نویسنده‌ی ژاپنی

اواخر زمستان 1403 چند هفته قبل از آن که خانم ماکی کانایی از کشور آفتاب تابان به ایران سفر کند، دوست عزیزم مهدی گودرزی (که در سفرهای قبلی هم مترجم او بود) زمان تقریبی ورودش را به من اطلاع داده بود. قرار شد وقتی خانم کانایی وارد تهران شد مهدی، موضوع گفت‌وگو را با او در میان گذاشته و زمان کوتاهی برای دیدار و ملاقات ما تنظیم کند.

شنیده بودم او تعداد قابل توجهی (حدود سی جلد) کتاب نوشته و در تعدادی از آثار اخیرش به ایران و سوژه‌های مرتبط با آن علاقه نشان داده. همین نکته به اضافه‌ی انتشار تازه‌ترین کتابش که درباره‌ی زنان ایرانی نوشته شده باعث شده بود نسبت به او و ذهنیت‌اش درباره‌ی کشورمان کنجکاوی‌ بیش‌تری داشته باشم.

وقتی شنیدم خانم کانایی علاقه‌ی فراوانی به معاشرت‌های خانوادگی دارد، بعد از مشورت با همسرم او را به منزل دعوت کردیم؛ و نتیجه این شد که یک شب به صرف شام ایرانی، میزبان این نویسنده‌ی ریزنقش و خوش‌مشرب ژاپنی شدیم. خوش‌بختانه او به زبان انگلیسی هم تسلط داشت و در بخش‌هایی از صحبت‌هایمان می‌شد بدون کمک گرفتن از مترجم با او حرف زد.

وقتی به خانم کانایی گفتم سال‌ها قبل درباره‌ی آکیرا کوروساوا یک مستند ساخته‌ام خیلی خوش‌حال شد و ابراز علاقه کرد تا فیلم را نشانش بدهم. من هم در فیلیمو روی مستند امپراتور و ما کلیک کردم تا میزان علاقه‌ام به فرهنگ و هنر کشور ژاپن را به او اثبات کرده باشم. خوش‌بختانه این‌بار هم بخت با من یار بود و از آن‌جا که فیلم با زیرنویس انگلیسی ساخته شده، خانم ماکایی کم‌وبیش بدون مشکل توانست با کار ارتباط برقرار کند.

بعد از پایان نمایش فیلم از ایشان پرسیدم: «این حرف درست است که نسل جدید ژاپنی‌ها کسانی نظیر آکیرا کوروساوا و یاسوجیرو اُزو و ماساکی کوبایاشی و…دیگران را نمی‌شناسند؟» و او گفت: «در سال‌های اخیر، وضع کمی بهتر شده و به لطف مقاله‌های پراکنده و جست‌وجوهای اینترنتی، جوان‌های بیش‌تری نسبت به تاریخ سینمای ژاپن علاقه‌مند شده‌اند اما متاسفانه با تمام این حرف‌ها اطلاعات آن‌ها درباره‌ی این موضوع چندان گسترده و قابل توجه نیست؛ و متاسفانه فیلم‌های کلاسیک ژاپنی هم کم‌تر به نمایش گذاشته می‌شود.»

ماکی کانایی اهل توکیو و پنجاه ساله است؛ و آن‌طور که خودش می‌گوید به دلیل گرفتاری‌های شغلی و هم‌چنین علاقه‌ی مفرط به سفر، تنها زندگی می‌کند: «من تا کنون به بیش از سی و شش کشور دنیا سفر کرده‌ام و از هرکدام‌شان خاطرات بسیار خوب و جذابی دارم. اما احساسی که از سفر به ایران و معاشرت با مردم کوچه و بازار دارم توصیف‌نشدنی است. بارها شده بعد از نیمه‌شب در خیابان‌ها قدم بزنم؛ بی آن که بترسم یا احساس خطر کنم!»

اتفاقاً عنوان تازه‌ترین و در حقیقت، واپسین اثر این ماجراجوی ژاپنی «زن‌های شگفت‌انگیز تهرانی» است؛ و حاصل گفت‌وگوی حضوری او با زنان و بانوانی که اغلب‌شان را خیلی اتفاقی ملاقات کرده: «این اولین و تنها کتابی است که آن را در حال و هوای ایران نوشته‌ام. اما این به آن معنی نیست که در کتاب‌های قبلی‌ام رد پایی از ایران دیده نمی‌شود. به عنوان مثال در کتابی با نام طولانیِ «مادربزرگم در حال تمیز کردن میز، با گربه می‌گفت…» که درباره‌ی موضوع ضرب‌المثل‌های سراسر دنیا نوشته‌ام، به بعضی ضرب‌المثل‌های ایرانی نظیر «پاتو از گلیمت درازتر نکن!» پرداخته‌ام که البته ما هم در ژاپن چیزی شبیه آن داریم.»

خانم کانایی می‌گوید تا کنون چند کتاب هم در حول و حوش فوتبال نوشته که یکی از آن‌ها درباره‌ی طرفداران دوآتشه‌ی فوتبال است و دیگری درباره‌ی اصطلاحات فوتبالی: «برای تکمیل نگارش یکی از این کتاب‌ها به‌صورت آن‌لاین با خانمی به نام عسگری که در ایران جزو طرفداران و تماشاگران پر و پا قرص فوتبال است گفت‌وگو کردم؛ و در لابه‌لای صحبت‌های او به اصطلاحِ «مرده‌خور» برخوردم که برایم خیلی جالب بود و در کتابم از آن استفاده کردم. در حقیقت، اشاره به این اصطلاح، حاصل آن تماس غیرحضوری، و اصطلاح بسیار جالبی است که از زبان او شنیدم.»

خلاصه این که در طول میزبانیِ کوتاه و فشرده‌ی ما از خانم ماکی کانایی، از هر دری سخن به میان آمد؛ و نتیجه، چکیده‌ی گفت‌وگویی است که هنگام نوشیدن چای و دم‌نوشِ آخر شب میان ما در گرفت.


کتاب «زنان شگفت‌انگیز تهرانی» نوشته‌ی ماکی کاناییایده‌ی نوشتن چنین کتابی از کجا می‌آید؟

هفت سال پیش سفری به فرانسه داشتم و در پاریس توجهم به حضور شگفت‌انگیز آدم‌هایی از کشورها، قومیت‌ها و مذاهب مختلف جلب شد. حاصل آن سفر را در قالب کتابی به نام «مردان شگفت‌انگیزِ پاریسی» نوشتم که در ژاپن با استقبال چشم‌گیری مواجه شد و خوانندگان بسیاری را به خود جلب کرد. بعد از استقبالی که از آن کتاب شد ناشرها به من پیشنهاد کردند قسمت یا قسمت‌های بعدی آن را هم بنویسم و مثلاً همین سوژه را در سایر شهرها و پایتخت‌های بزرگ دنیا هم دنبال کنم. اما از آن‌جا که هیچ‌وقت تکرار تجربه‌های قبلی برایم چندان جالب و رضایت‌بخش نبوده، از این پیشنهاد استقبال نکردم…و رهایش کردم.

پرداختن به چنین ایده‌ای هفت سال مسکوت ماند و دیگر به سراغ آن نرفتم. در طول این مدت کتاب‌های دیگری، از جمله، پژوهشی درباره‌ی ورزش باستانی ژاپن یعنی کُشتی «سومو» نوشتم که جزو سوژه‌های مورد علاقه‌ام بود. زمانی که داشتم روی این کتاب کار می‌کردم، از طریق مقاله‌ای که به دستم رسید متوجه شدم در ایران تعدادی از زنان علاقه‌مند به ورزش، به صورت خیلی محدود، کُشتی «سومو» را هم انجام می‌دهند. البته به روشی ویژه، و برخلاف کُشتی‌گیران این سبک، با گرم‌کن و لباس‌هایی کاملاً پوشیده.

این را هم باید اضافه کنم که ویراستار آن کتاب (آقای تاکه‌دا) در کشور شما در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی تحصیل کرده بود؛ و طبعاً خیلی چیزها درباره‌ی ایران می‌دانست. من از او درباره‌ی خانم‌های ایرانی که ورزش «سومو» را انجام می‌دهند پرسیدم و چیزهایی که برایم گفت کنجکاوترم کرد تا درباره‌ی این موضوع بیش‌تر تحقیق کنم و ببینم می‌توانم آن را به سوژه‌ی کتاب دیگری تبدیل کنم یا نه. در همین دوران، اعتراضات پاییز سال 1401 اتفاق افتاد و یک جنبش مدنی به وقوع پیوست که زنان شجاع و قدرتمند ایرانی بازیگران اصلی آن بودند.

من دیدم اگر قرار باشد فقط برای تحقیق درباره‌ی زنان کُشتی‌گیر «سومو» به ایران سفر کنم و از کنار زندگی و خواسته‌های سایر زن‌ها عبور کنم، در حق آن‌ها اجحاف کرده‌ام. به همین خاطر تصمیم گرفتم در مسیر نوشته‌ام کمی تغییر ایجاد کنم و در کنار پرداختن به موضوع زنان کُشتی‌گیر ایرانی با زن‌هایی از اقشار مختلف هم گفت‌وگو کنم تا شاید بتوانم گوشه‌ای از داستان زندگی آن‌ها را هم در کتاب تازه‌ام روایت کنم. حالا هفت سال بعد از انتشار کتابی درباره‌ی مردان فرانسوی، سوژه‌ی مشابهی (این‌بار درباره‌ی زنان ایرانی) ذهن‌ام را تسخیر کرده بود که می‌توانست تکرار حال و هوای همان کتاب باشد. سوژه‌ای که برای ناشر کتابم هم جالب بود و تشویق‌ام کرد آن را بنویسم.

ظاهراً هر دو نوبت‌ قبلی که به ایران سفر کردید، در کوران حمله‌ی احتمالی اسرائیل و پاسخ ایران به این حمله‌ها بود. نگران نبودید وسط حوادث پیش‌بینی نشده‌ای گیر بیفتید؟

شاید باور نکنید ولی من بیش‌تر از این که نگران خودم باشم، نگران مردم ایران بودم. همه‌اش خدا خدا می‌کردم اتفاق ناخوشایندی نیفتد و هیچ‌کس توی دردسر نیفتد. مطمئن باشید این‌بار وقتی به ژاپن برگردم، بیش‌تر از همیشه نگران ایران خواهم بود. از عمق قلبم آرزو می‌کنم سایه‌ی جنگ برای همیشه از روی کشور شما برداشته شود و مردم ایران در نهایت آرامش به زندگی ادامه دهند.

وقتی اولین‌بار به ایران سفر کردید، چه ویژگی خاصی در میان زنان ایرانی برای شما جذاب بود؟

بیش‌تر دلم می‌خواست یک گفت‌وگو درباره‌ی مسائل اجتماعی با آن‌ها داشته باشم و ببینم از دل این گفت‌وگوها چه چیزی بیرون می‌آید. البته از قبل چیزهایی درباره‌ی زنان فوتبالیست یا زنان کُشتی‌گیر ایرانی شنیده بودم اما به‌هرحال اطلاعاتم در این‌باره هم کافی نبود.

باید اعتراف کنم که من نه آدم سیاسی هستم، نه سیاست را دوست دارم و نه از آن سر در می‌آورم! ولی در خودم این توانایی را می‌بینم که درباره‌‌ی سبک زندگی زنان ایرانی و تفاوت‌هایشان با زنان ژاپنی کتاب بنویسم…درباره‌ی نوع نگاه‌شان به زندگی، امیدشان به آینده و…چیزهایی از این قبیل. در پسِ ذهن‌ام این ایده وجود داشت که از آن‌ها درباره‌ی نحوه‌ی زندگی‌هایشان، نوع نگاه‌شان به مذهب یا مشکلاتی که به عنوان یک زن در اجتماع دارند بپرسم. و حالا بعد از سه‌بار سفر به ایران، آن‌چه که برایم خیلی شگفت‌انگیز و جالب جلوه می‌کند گوناگونی و تنوع سبک زندگی در زنان ایرانی است. نکته‌ای که از نظر من کاملاً در مقابل زنان ژاپنی قرار می‌گیرد.

مگر زن‌های ژاپنی چه‌طور هستند؟

شاید شما در ذهن‌تان زن‌های ژاپنی را در یک چارچوب ذهنی مشخص دسته‌بندی کنید ولی وقتی درباره‌ی زندگی‌هایشان عمیق شوید درخواهید یافت که بخش عمده‌ای از آن‌ها نسبت به زن‌های ایرانی سنتی‌تر هستند. در حقیقت بیش‌ترشان در یک دسته‌بندی مشخص سنتی قرار می‌گیرند تا این که مثل زن‌های ایرانی، مدرن و پیشرو باشند.

برگردیم به کتاب شما درباره‌ی زن‌های شگفت‌انگیز تهرانی…

ابتدا به کمک آقای تاکه‌دا– که گفتم، ویراستاری این کتاب را انجام می‌داد– فهرستی از زنانی در مشاغل مختلف تهیه کردیم و از آن‌جا که خودِ او دوست و آشناهایی در ایران داشت آن فهرست را برای دو نفر فرستادیم. یکی از آن‌ها خانمی به نام حسنی بود و دیگری، مترجم‌ام یعنی مهدی که از ابتدا قرار گذاشته بودیم ترجمه‌ی هم‌زمان و برنامه‌ریزی سفر من در داخل ایران را برعهده داشته باشد.

از نظر من بهتر بود ابتدا صحبت‌های اولیه با خانم‌ها انجام شود و من بعد از تنظیم قرار گفت‌وگو با آن‌ها به ایران سفر کنم. اما وقتی با مهدی صحبت کردم او به من گفت در ایران، شرایط به گونه‌ای است که تا به این‌جا سفر نکنی هیچ‌کدام از قرارها جدی نمی‌شود و طبعاً اتفاق خاصی هم نمی‌افتد. مهدی به من گفت بهتر است اول بیایی و تهران را از نزدیک ببینی…در مکان‌های مختلف بگردی، به آدم‌ها نگاه کنی…و در نهایت تصمیم بگیری که دوست داری با کدام‌یک از خانم‌های ایرانی صحبت کنی.

و همین هم شد…وقتی به ایران آمدم، در بازار بزرگ تهران چند خانم چادری دیدم که توجهم را به خود جلب کردند. تا به حال چادر را از نزدیک ندیده بودم و اصلاً نمی‌دانستم چیست یا چه‌طور دوخته می‌شود…یا اصلاً زن‌ها چه‌طور آن را می‌پوشند! برایم این پرسش ایجاد شده بود که خانم‌های چادری از این پوشش در کجا استفاده می‌کنند و کجا یا کجاها آن را کنار می‌گذارند…و پرسش‌های دیگری از همین قبیل.

در این مورد، مهدی با یکی از دخترعمه‌هایش هماهنگ کرد و با هم به خانه‌‌اش رفتیم تا من از او درباره‌ی چادر اطلاعات بگیرم. این یکی از جالب‌ترین موضوع‌هایی بود که من در ایران با آن آشنا شدم. یا مثلاً یکی دیگر از چیزهایی که توجه من را به خود جلب کرد رواج جراحی پلاستیک در بین بعضی زن‌ها و مثلاً نحوه‌ی کاشت ابرو بود که در این مورد، خانم حسنی من را به یک آرایشگاه زنانه برد تا از نزدیک با نحوه‌ی انجام این کار آشنا شوم.

کتاب «زنان شگفت‌انگیز تهرانی» نوشته‌ی ماکی کانایییکی از جالب‌ترین ویژگی‌های کتاب شما طرح‌ها و نقاشی‌های آن است که حال و هوایی شبیه مانگا و انیمه‌های ژاپنی دارد. نقاشی‌ها هم کار خود شماست؟

بله، تمام نقاشی‌های کتاب را خودم کشیده‌ام؛ به اضافه‌ی دست‌نویس‌ها و بعضی کارهای گرافیکی.

در ژاپن از کتاب شما چه‌قدر استقبال شده است؟

کتاب «زنان شگفت‌انگیز تهرانی» تقریباً شش هفت ماه است که وارد بازار کتاب ژاپن شده. [نکته: این گفت‌وگو در اواخر زمستان 1403 انجام شده] در طول این مدت دو بار چاپ شده [در حالی که کتاب را به من نشان می‌دهد] و این سومین چاپ آن است. در این سفر تعدادی از چاپ جدید را آورده‌ام تا در بین سوژه‌های کتاب (یعنی زن‌هایی که با آن‌ها گفت‌وگو کرده‌ام) توزیع کنم.

تیراژ این کتاب چه‌قدر بوده است؟

تعداد کلی نسخه‌هایی که از این کتاب منتشر شده، کمی مانده تا به شش هزار نسخه برسد…چیزی حدود پنج هزار و هفتصد هشتصد نسخه.

ولی ما شنیده بودیم ژاپنی‌ها خیلی بیش‌تر از این تعداد که گفتید کتاب می‌خوانند!

بله، قدیم‌ها تعداد کتابخوان‌ها خیلی بیش‌تر بود…ولی حالا مطالعه‌کننده‌های واقعی خیلی کم شده‌اند. الآن در ژاپن، هم تعداد کتابخوان‌ها کم شده و هم تعداد کتاب‌فروش‌ها. به همین خاطر وقتی در تهران از راسته‌ی کتاب‌فروش‌ها رد می‌شدم، وقتی این همه کتاب و کتاب‌فروشی را یک‌جا دیدم کلی کیف ‌کردم. باید اعتراف کنم برای من به عنوان یک نویسنده، حس خیلی خوب و لذت‌بخشی داشت.

چرا اسم کتاب را گذاشته‌اید «زنان شگفت‌انگیز تهرانی»؟

من برای طراحی و صفحه‌آرایی کتابم معمولاً با آقای یوریکوجی پُمپِی کار می‌کنم که کتاب «مردان شگفت‌انگیز پاریسی» را هم او طراحی کرده بود. برای این کتاب وقتی با یوریکوجی صحبت می‌کردیم، با توجه به اطلاعاتی که درباره‌ی من و دنیای این کتاب داشت به یک جمله رسیدیم که چکیدة محتوای آن بود؛ و آن جمله این بود: «خانم‌های باوقار تهرانی، خوش‌تیپ‌ترین زنان دنیا هستند!» و این اسم از دل آن جمله بیرون آمد.

تصمیم ندارید کتاب‌تان را به زبان فارسی ترجمه کنید؟

اگر بدانم ایرانی‌ها از چنین کتابی استقبال خواهند کرد حتماً چنین کاری خواهم کرد. تا به حال به چنین موضوعی فکر نکرده بودم. از طرفی دوست ندارم برای کسانی که در این کتاب با آن‌ها گفت‌وگو کرده‌ام دردسری ایجاد شود. از ایده‌ای که به من دادید خیلی استقبال و حتماً به آن فکر می‌کنم اما در وضعیت فعلی شاید بهتر باشد در این‌باره با چند نفر مشورت کنم.

تصمیم دارید ادامه‌ی این کتاب را هم بنویسید؟

راستش این‌بار به دو دلیل به ایران آمده‌ام. اولین دلیل‌اش این بود که دلم می‌خواست دوباره سوژه‌ی گفت‌وگوها را ببینم و شخصاً کتاب‌ را به آن‌ها تقدیم کنم. اما دلیل دوم که مهم‌تر هم هست این بود که دلم می‌خواست درباره‌ی فرهنگ کُردها در منطقه‌ی کُردستان، مراسم‌هایشان و خصوصاً لباس‌های سنتی‌‌شان تحقیق کنم. جامه‌های بسیار زیبا و رنگارنگی که اغلب‌ ساکنان این مناطق هنوز آن را حفظ کرده‌اند.

می‌دانم در ایران، استان کُردستان یکی از بزرگ‌ترین استان‌هاست که طبیعت بسیار زیبایی هم دارد. جالب این که فرهنگ و سنت کُردی در سه کشور ایران، ترکیه و هم‌چنین اقلیم کُردستان (در عراق) به صورت مشترک وجود دارد. به همین خاطر تصمیم دارم در این سفر به شهرهایی در استان کردستان سفر کنم و از آن‌جا به کُردستان عراق بروم. در پایان هم از همان‌جا به ژاپن برخواهم گشت.

شما سه‌بار به ایران سفر کرده‌اید و هر سه‌بار در کوران حوادث پیش‌بینی‌نشده بوده است. وقتی برای اولین‌بار می‌خواستید به کشور ما سفر کنید دیدگاه‌تان چه بود؟

اولین‌بار که می‌خواستم به ایران سفر کنم خیلی‌ها سعی کردند رای‌ام را بزنند! اطرافیانم مدام به من می‌گفتند ایران جای امنی نیست…می‌روی و دیگر بر نمی‌گردی…یا می‌روی و کشته می‌شوی…و از این حرف‌ها. اما حالا که نتیجه‌ی آمدنم به ایران در قالب کتاب منتشر شده، احساس می‌کنم حس خوب و هیجان‌‌انگیز این سفر به سطر سطرِ آن منتقل شده…و این روزها اغلب ژاپنی‌هایی که کتاب من را خوانده‌اند بسیار راغب شده‌اند به این‌جا سفر کنند. به همین خاطر دفعه‌ی دوم و سوم که می‌خواستم به ایران بیایم، دیگر کسی جلویم را نگرفت…و راحت به ایران آمدم.

و این یعنی باز هم شما را در ایران خواهیم دید؟

اگر بتوانم، حتماً. من که از خدایم است.

نکته: این گفت‌وگو پیش از انتشار در این وب‌سایت، در چهل و یکمین شماره‌ی ماهنامه‌ی «تجربه» (تیر و مرداد 1404) منتشر شده است.