به روایت سعید مطلبی

نقد کتاب «آقای سناریست»

به مناسبت هشتم اردیبهشت، سالروز تولد سعید مطلبی

نویسنده: حمیدرضا حاجی‌حسینی. تیراژ: 700 نسخه. چاپ اول: زمستان 1401. نشر گیلگمش.

قیمت: 17هزار و 500 تومان.

آقای سناریست یا چنان که در توضیح آن آمده: «حدیث نفس و آثار سعید مطلبی» یکی از کتاب‌ها‌یی‌ست کهنقد کتاب آقای سناریست دست‌کم در سال‌های اخیر و از زمانی که موضوع ایجاد موانع غیرقانونی در برابر فعالیت برخی دست‌اندرکاران سینمای پیش از انقلاب مجدداً در معرض قضاوت افکار عمومی قرار گرفته، جای خالی‌ آن احساس می‌شد. یک گفت‌وگوی بلند با سعید مطلبی، سناریست و کارگردان سرشناس سینمای ایران که نسلِ جوانِ امروز، او را با آثار عامه‌پسند و شاخصی نظیر کوچه‌مردها، میعادگاه خشم و سرگروهبان به خاطر می‌آورد.

نویسنده‌ای با ده‌ها عنوان سناریو که آن‌ها را برای ساخت به تعداد قابل توجهی از فیلم‌سازان و تهیه‌کنندگان سال‌های دور و نزدیک سپرده اما از آن‌جا که طولانی‌ترین رفاقت و پررنگ‌ترین تاثیر را در کارنامه‌ی سینمایی ایرج قادری داشته، در طول دهه‌های متمادی همواره به عنوان دست راستِ او شناخته می‌شده است.

هم‌زمانی تقریبی انتشار این کتاب با تولید و نمایش مستند برزخی‌ها را هم شاید بتوان یکی دیگر از جلوه‌های این ارتباط و رفاقت طولانی‌مدت به حساب آورد. نوعی از همکاری و ارتباط نزدیک خانوادگی که سعید مطلبی با حضوری پررنگ در هر دو اثر فرازهایی از آن را روایت کرده است.

مطلبی در این کتاب و در کنار روایت داستان جذاب آشنایی‌اش با قادری (که می‌گوید در برخورد اول، تاثیر خوبی روی او نداشته، اما در نهایت آلوده‌ی رفاقتش شده) تصریح کرده است: «ایرج همیشه برای من احترام قائل بود و معروف بود که می‌گفتند: «قادری بدون اجازه‌ی سعید مطلبی آب نمی‌خوره.» که البته واقعیت نداشت. من همیشه در مقام استادم به او احترام می‌گذاشتم و در جمع‌ها هرگز از هیچ دری زودتر از او وارد نشدم.» (صفحه‌ی 49) جمله‌هایی که به روشن‌ترین شکل، کیفیت ارتباط این دو نفر را به نمایش می‌گذارد.

او هم‌چنین در بخش دیگری از کتاب (فصل مربوط به تولید فیلم برزخی‌ها) توضیح می‌دهد که چرا و چگونه به جای قادری، کارگردانی سکانس‌های باقی‌مانده را برعهده گرفته و فیلم را با وجود مشکلات و موانع بسیار به سرانجام رسانده اما فراموش می‌کند بگوید (یا شاید گفت‌وگوکننده فراموش کرده بپرسد) که پس چرا نام ایرج قادری در تیتراژ این فیلم به عنوان کارگردان ثبت شده و چرا او در این‌باره هیچ اعتراضی نداشته است!

البته اگر فرصت کنید و در این وانفسای گرانی و کمبود وقت، کتاب را تا انتها بخوانید شاید در لابه‌لای متن، دلیل یا دلایل این هم‌نفسی و هم‌نشینیِ ناب و مثال‌زدنی را بیابید (بخش‌هایی که او به صراحت درباره‌ی کارگردانی بخش‌هایی از فیلم‌های قادری و دلایل علاقه‌ی شخصی‌اش به او صحبت کرده) اما به‌هرحال این نقطه‌ضعف پررنگ به جای خود باقی‌ست.

جدای از این‌ها به نظر می‌رسد جذاب‌ترین و در عین حال مهم‌ترین نکته در مورد شکل‌گیری و نگارش این کتاب، نحوه‌ی جلب رضایت مطلبی به انجام این گفت‌وگوی طولانی‌ست. کسب رضایتی که با وجود اشاره‌ی نویسنده به «پافشاری و اصرار» برای دیدار و انجام گفت‌وگو با این فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان قدیمی سینمای ایران، دلیل یا دلایل پذیرش آن (از طرف مقابل) چندان روشن نیست و متاسفانه در مقدمه هم به آن اشاره نشده است.

آن‌هم گفت‌وگویی که به طور حتم و پیش از این، پیشنهاد انجام آن از طرف افراد مختلف و دیگری هم به او ارائه شده است. احتمالاً نویسنده قصد داشته به صورت تلویحی بگوید دیگران (و از جمله، زنده‌یاد علی معلم که در همان سطر نخست کتاب به نقل قول او درباره‌ی حرف نزدن، سکوت خودخواسته و طولانی‌مدت سعید مطلبی اشاره شده) در این زمینه اصرار محکم و چندان پررنگی نداشته‌اند؛ در غیر این صورت شاید آن‌ها هم موفق می‌شدند او را ترغیب کنند تا به انجام گفت‌وگو رضایت دهد.

نکته‌ی قابل ذکر دیگر یادداشت/تاییدیة سعید مطلبی پس از پایان مقدمه‌ی کتاب و پیش از شروع گفت‌وگوست. متنی که مطلبی آن را از سر فروتنی «بیش‌تر وراجی‌های پیرانه‌سری» دانسته که معلوم نیست «کدام سود دنیا یا آخرت را برای خواننده می‌تواند داشته باشد.» او البته بر اساس بازخوردهای مثبت و ظاهراً ستایش‌آمیزی که از گفت‌وگوکننده دریافت کرده، خدا را شکر کرده که کم‌تر بیننده‌ای از تماشای فیلمی که او نویسنده‌اش بوده‌ شاکی و ناراضی بوده است.

در حالی که می‌شد تصور کرد دیدگاه انتقادی و خرده‌گیرانه‌ی طرف مقابل می‌توانسته این نظر او را با چالش و البته تغییری جدی مواجه کند. نکته‌ای که اگر واپسین نوشته‌های مطلبی (فیلم‌نامه‌های دو سریال‌ ستایش و یاور) را به عنوان جمع‌بندی و حاصل شش دهه حضور و فعالیت در سینما و تلویزیون ایران بدانیم به طور حتم با پرسش‌ها و طبعاً نقصان‌های متعددی روبه‌روست.

در همین زمینه، نقد و تحلیل برخی فیلم‌نامه‌های او (به عنوان نمونه: می‌خواهم زنده بمانم که زنده‌یاد ایرج قادری در بازگشت دوباره‌اش به سینما ساخت) از منظر منطق روایی و نگاه جزیی‌نگر، آن‌هم نسبت به حاصل کار یک دانش‌آموخته‌ی حقوق هم می‌توانست چالش‌برانگیز و یکی از نکته‌های جذاب این گفت‌وگو باشد.

نکته‌ای که البته خود مطلبی هم کم‌وبیش به آن واقف بوده و در صفحه‌های 228 و 229 کتاب به صورت اجمالی و گذرا به آن اشاره کرده است: «بخش‌هایی از سکانس زندان که نامه را می‌آورند، در واقعیت و بر اساس قانون، امکان وقوع ندارد. ولی برای این که درام خوبی شکل بگیرد باید کمی آزادی عمل داشت و اگر فیلم‌نامه جذاب شود دیگر کسی ایراد نمی‌گیرد که چرا کاملاً با واقعیت مطابقت ندارد.»

اما عجیب‌ترین نکته در مورد کتاب آقای سناریست حذف تمام پرسش‌ها و بهره‌گیری از چکیده‌ی پاسخ‌هاست. در حقیقت، نویسنده به این وسیله، سکان هدایت بحث‌ها را در اختیار سعید مطلبی قرار داده تا در غیبت یک دیدگاه تحلیل‌گرانه و منتقدانه– که متاسفانه در هیچ‌کدام از بخش‌های کتاب دیده نمی‌شود– حرف‌‌هایی که سال‌ها در سینه نگهداشته را یک‌جا به زبان بیاورد. آن‌هم به شکلی که گویی او راوی زندگی‌نامه‌ای‌ست که خودش آن را نوشته!

در حالی‌ که بخش عمده‌ای از جذابیت این‌گونه کتاب‌ها (منظورم آثاری‌ست که‌ در قالب فرهنگ شفاهی نوشته شده و می‌شود) پرسش‌ها و طبعاً پاسخ‌هایی‌ست که در لحظه ارائه می‌شود. به همین خاطر وقتی خواننده پس از مطالعه‌ی 284 صفحه به شکلی غیرمنتظره دوباره با متن نویسنده و نگاه مهربان و خطاپوش او مواجه می‌شود (آن‌جا که به هم‌نشینی با سعید مطلبی «بدون هیچ‌گونه جبهه‌گیری در مقابل اعتقادات و افکار و حتی کارهای او» تاکید می‌کند) ممکن است در ابتدا کمی گیج‌کننده به نظر برسد اما در مجموع با فضای کلی کتاب درباره‌ی این سناریست و کارگردان قدیمی بی‌ارتباط و ناهماهنگ نیست.

نویسنده در این بخش، مخاطبان را که بی‌شک از همان ابتدا کنجکاو بوده‌اند تا به زوایای پنهان و ناپیدای سوژه‌ی اصلی سرک بکشند، با خود به سالن ورودی منزلِ مطلبی می‌برد و ضمن تصویرسازی از تابلوهای نصب شده بر دیوار (چند نمونه خط از میرزا رضا کلهر، یک تابلوِ خط و نقاشی از قربانعلی اَجَلی، یک مجسمه‌ی برنز و سه تابلوِ نقاشی رنگ و روغن با امضای خود سعید خان) به «عکس‌هایی از پسرش آقاسینا، دختر و عروس و دامادش، عکسی از یک مرد موسفید در لباس ارتشی (احتمالاً پدر همسرشان) و عکس‌هایی (شاید ده عکس در سنین و حالت‌های مختلف) از همسرش شادروان سوسن نجاتی» اشاره می‌کند که متاسفانه در فروردین 1368 و به دلیل ابتلا به سرطان از دنیا رفته است. (صفحه‌ی 286)

در حقیقت، بخش عمده‌ای از فصل پایانی کتاب شامل روایت پر جزییاتی از شروع زندگی مشترک سعید مطلبی و سپس واپسین روزهای زندگی و مرگ غم‌انگیز و بسیار تلخ همسر او‌ست. بخش‌هایی کم‌وبیش بی‌‌ارتباط با موضوع اصلی کتاب که اگر آب و تاب مورد نظر آقای سناریست را مانعی جدی در باورپذیری آن‌ها به حساب نیاوریم (جایی که مطلبی با 210 عدد یک تومانی در جیب، همسر بیمارش را به بیمارستان می‌برد و با 30 هزار تومانی که به‌صورت دستی از ایرج قادری قرض می‌گیرد، یک تابلوی نقاشی خریده و روی دیوار اتاق شماره‌ی 113 بیمارستان مهر نصب می‌کند!) باید پذیرفت به راحتی قابلیت «فیلم شدن» دارد؛ و نکته‌ی عجیب این‌جاست که چرا مطلبی تاکنون این داستان را به فیلم‌نامه‌ی یک فیلم ملودرام تبدیل نکرده است!

البته کتاب آقای سناریست از این اغراق‌های شیرین و مطبوع کم ندارد. اغراق‌هایی که بیش‌ از هرچیز، یادآور منطق خاص بسیاری از فیلمفارسی‌های قدیمی‌ست. یکی از جالب‌ترین داستان‌‌ها در همین زمینه، در صفحه‌ی 291 کتاب رقم خورده است. جایی که مطلبی در آستانه‌ی خواستگاری از همسرش، نوروز سال 1351 برای عید دیدنی به خانه‌ی پدر و مادر او می‌رود و خانواده‌ی آن‌ها را می‌بیند که قصد دارند با قطار به اهواز سفر کنند: «…خیلی زبان ریختم و آن‌قدر اصرار کردم تا قبول کردند. برف سنگینی آمده بود. پلاک ماشینم موقت بود و خودم تصدیق رانندگی نداشتم؛ زنجیر چرخ که بماند. بدون زنجیر چرخ، خدا خواست تا به اهواز برسیم.» (همان صفحه)

به عبارتی دیگر اگر مخاطب کتاب با ماجرای پس دادن بلیت قطار (یا داستانی شبیه آن) کنار بیاید، احتمال پذیرش این که آن‌ها سوار یک بی‌ام‌دبلیو 2002 در جاده‌های پیچ‌درپیچ و برفی و آن‌هم بدون زنجیر چرخ به یکی از گرم‌ترین شهرهای کشور رسیده باشند (!) چندان دشوار نخواهد بود.

نکته‌ی قابل ذکر دیگر، نادیده گرفتن ترتیب زمانیِ وقوع ماجراهاست که متاسفانه به دلیل حذف پرسش‌ها و تبدیل کل محتوا به روایت اول شخص، بیش‌ از نمونه‌های مشابه و کتاب‌های گفت‌وگومحور نمود پیدا کرده است. نکته‌ای در ویرایش فنی و تنظیم نهایی کتاب که بی‌شک یکی از دشوارترین کارها در این شکل از روزنامه‌نگاری به حساب می‌آید و متاسفانه در کتاب مورد بحث بارها به شکست زمان، و رفت و برگشت‌های مداوم منجر شده است.

به عنوان مثال شاید اگر فصل درگذشت همسر مطلبی به‌جای انتهای کتاب در مقطع زمانی خاص خود (اواخر دهه‌ی شصت) مورد استفاده قرار می‌گرفت، بهتر می‌شد تاثیر این واقعه‌ی تلخ را در زندگی خصوصی او پی گرفت. سینماگری که در آن سال‌های خاص (بخوانید: سال‌های ممنوعیت از کار) جدا از نگارش فیلم‌نامه (به‌صورت مخفیانه و بدون درج نام در تیتراژ) به شکلی دور از ذهن و باورنکردنی ابتدا در کار تولید روکش زینک‌های مسی و سپس ساخت اسکله‌های نفتی بوده است؛ آن‌هم اسکله‌هایی با بدنه‌های بِتُنی که قابلیتِ ماندن روی آب را داشته باشد! (صفحه‌های 245 تا 247)

از این موارد که بگذریم می‌توان گفت یکی از جذاب‌ترین نکته‌های آقای سناریست کاربرد اصطلاحات «تهرونی‌های قدیم» در گفتار و نوشته‌های سعید مطلبی‌ست. در این بخش‌ها خواننده با اصطلاحاتی مواجه می‌شود که در روزگار ما عمدتاً به فراموشی سپرده یا نادیده گرفته شده‌اند. به عنوان مثال مطلبی در صفحه‌ی 38 کتاب از اصطلاح «رو چوب شدن» (به معنیِ رودربایستی با خود) استفاده کرده که بعید به نظر می‌رسد در سال‌های اخیر کم‌تر کسی از آن استفاده کند. یا در صفحه‌ی 44 به اصطلاح «زیج نشستن» اشاره کرده که به گفته‌ی خود او: «یعنی در جایی بنشینی و دوربین بیندازی و آدمی را زیر نظر بگیری، عیب یا عیب‌هایی از او پیدا کنی و برجسته‌شان کنی!»

این اصطلاحات مورد علاقه‌ی آقای مطلبی البته شامل فحش‌های نسبتاً محترمانه‌ (!) هم می‌شود. مثل: «اگه شِکَر می‌خوری، اقلاً مال آدم پلوخور رو بخور.» که در صفحه‌ی 38 به آن اشاره کرده و ظاهراً از سوی مطلبی خطاب به یک فعال سیاسیِ قدیمی با دیدگاهی معوج و مغشوش گفته شده.

در پایان اگر قرار باشد برای این کتاب «یک پیام الهام‌بخش» قائل باشیم، می‌توان گفت نکته‌ی مورد اشاره در نحوه‌ی تصمیم‌گیری‌ها‌ و سپس اراده‌ی خلل‌ناپذیر جناب مطلبی در مراحل دشوار زندگی نهفته است. به عنوان مثال او در بخشی از این گفت‌وگو می‌گوید: «آدم باید زمین بخورد تا بفهمد چاله‌ی خیابان کجاست.» (صفحه‌های 153 و 154) و سپس در بخشی دیگر می‌گوید: «من از زمین خوردن خوشم نمی‌آید. ناراحت هم نمی‌شوم که زمین بخورم. از آدم‌هایی که زمین بخورند هم بدم نمی‌آید. اما از آدمی که زمین بخورد و روی زمین بماند متنفرم. خوردی زمین، دوباره بلند شو!» (صفحه‌ی 244)

از این منظر، آقای سناریست سرگذشت عبرت‌آموز نویسنده و فیلم‌سازی‌ست که در یکی از دشوارترین و عجیب‌ترین مقاطع تاریخی کشور، پایین کشیدن و آتش زدن پلاکاردهای فیلم‌اش را به چشم دید: «وقتی عکس‌های فیلم برزخی‌ها را از سر در سینماها پایین می‌کشیدند من و ایرج [قادری] آن‌سوی خیابان، روبه‌روی یکی از سینماها داخل اتومبیل نشسته بودیم و به مردانی نگاه می‌کردیم که با شعار و ناسزاگویان آفیش‌ها و پلاکاردها را پاره می‌کردند و بر زمین می‌ریختند. پس از آن، تکه‌های صورت فردین بود بر زمین و سپس فریادی دیگر و ناسزایی دیگر و جوی آبی که تکه‌های صورت ملک‌مطیعی را می‌بُرد و بعد صورت ایرج قادری و بعد…» (صفحه‌های 281 و 282).

اما خوش‌بختانه برخلاف بسیاری از هم‌دوره‌ای‌ها و همکارانش، تسلیم یاس و ناامیدی نشد؛ و آن‌‌قدر صبوری کرد و منتظر ماند تا در پایان طولانی‌ترین دوران فترت، اسم‌اش این‌بار از صفحه‌ی تلویزیون و رسانه‌ی ملی به نمایش گذاشته شود. موضوعی که بی‌شک برای او و هم‌نسلانش بیش از یک پیروزی معمولی و ساده است: «من همان آدمی شدم که قرار بود باشم. زمین خوردم اما بلند شدم.» (صفحه‌ی 185)

مطلبی هم‌چنین می‌گوید در سال‌های اخیر تلویزیون برای دو سریال با او قرارداد بسته: «این یعنی برای مدت چهار سال وقت ندارم سرم را بخارانم.» و در ادامه پرسشی را مطرح می‌کند که می‌تواند در گوش همه‌ی تندروهایی که همواره به دنبال حذف فیزیکی مخالفان خود هستند پژواک و طنین خاصی داشته باشد: «حالا آن آدم‌هایی که می‌خواستند ما نباشیم کجایند؟ این‌ها همه کار خداست.» نکته‌ی بسیار مهمی که در حقیقت می‌تواند اصلی‌ترین رهاورد خواننده از مطالعه‌ی چنین کتابی‌ باشد.