به یاد مهران زینت‌بخش (1405)


برشی از آخرین سال‌ها، آخرین ماه‌ها و آخرین روزهای زندگی

زنده‌یاد مهران زینت‌بخش


نویسنده‌ی فیلم‌نامه، کارگردان و تدوین‌گر: امید نجوان. با سپاس از همکاری: محسن استادعلی، ناصر صفاریان، هادی آفریده، اکبر ناظمی، مهشید نجوان و احمد رضایی‌راد. 15 دقیقه. محصول 1405.


آن‌چه این‌جا و در این صفحه می‌بینید، نمایش کوتاهی از آخرین پیچ و خم‌‌ها در زندگی دوست و همکار عزیزم مهران زینت‌بخش است. فیلم‌سازی که نگاه مهربان و احساساتی‌اش در جست‌وجوی هنرمندان ممنوع از کار و منزوی‌شده‌ی جامعه‌ بود؛ و متاسفانه به شکل عجیبی خودش هم سرنوشتی مشابه آن‌ها پیدا کرد. با تجربه‌ی همان محدودیت‌ها…همان ظلم‌های ناروا…همان بی‌قانونی‌ها…و همان انزوای طراحی‌شده و دردناکی که مسئولانِ به‌ظاهر فرهنگی کشور ما به فریدون فروغی و فرهاد مهراد و سایر هنرمندان قبل از انقلاب تحمیل کردند.

با مهران از اوایل دهه‌ی هشتاد ‌آشنا و دوست شدیم؛ در جریان برگزاری هفته‌های فیلم مستند در خانه سینما. مهم‌ترین ویژگی‌ این دوست عزیز ما که او را از سایر تماشاگران و مخاطبان آن جلسه‌ها متمایز می‌کرد، اظهار نظرهای بی‌قید و صریح، و البته بلندبلند صحبت‌کردن‌هایش هنگام نمایش فیلم‌ بود! خصیصه‌ای که بخشی از شخصیت او بود؛ و یکی از نشانه‌های بی‌تابی‌ او در برقراری ارتباط با دیگران.

همین نکته به اضافه‌ی ذهن بسیار شلوغی که داشت، باعث شده بود موقع گپ و گفت‌ها یا در هنگام تماس‌های تلفنیِ گاه و بی‌گاه، مدام توی حرف طرف مقابل بپرد؛ و حتا پیش از دریافت پاسخ‌، پرسش یا پرسش‌های دیگری مطرح کند!

به‌هرحال یکی از مهم‌ترین دل‌مشغولی‌های او صحبت‌ با دوستان و همکاران سینمایی بود. بگذریم که این صحبت‌ها همیشه هم نتایج مثبت و خوبی در بر نداشت و گاهی به رنجش‌هایی منجر می‌شد که تا هفته‌ها و حتا ماه‌ها بعد آزارش می‌داد.

به عنوان مثال وقتی مستند شهرزاد را (درباره‌‌ی زنده‌یاد کبرا امین‌سعیدی) ساخته بود یکی از همکاران به شوخی و البته با طعنه‌ای نیش‌دار بهش گفته بود: «حالا که درباره‌ی شهرزاد فیلم ساختی، درباره‌ی […] هم بساز!» و…بدون در نظر گرفتن سوابق بازیگری، هنری و ادبیِ خانم شهرزاد به نام یکی از مبتذل‌ترین بازیگران و رقصنده‌های قبل از انقلاب اشاره کرده بود!

همین نکته‌ی به‌ظاهر ساده چنان باعث کدورت و رنجش مهران شده بود که تا مدت‌ها با عصبانیت و ناراحتی این حرف را تکرار می‌کرد…می‌گفت و خشمگین می‌شد… می‌گفت و سیگار روی سیگار روشن می‌کرد…آن‌هم بدون توجه به بلایی که سر جسم و جان خود می‌آورد!

در ابتدای دهه‌ی نود، دستگیری مهران و چند نفر دیگر از مستندسازان (که در نهایت به تبرئه و آزاد شدن همگی‌شان منجر شد) تاثیر قابل توجهی در تخریب سلامت روحی و جسمی او [و البته همه‌ی آن‌ها] داشت. خودش همیشه می‌گفت تا مدت‌ها بعد از آزادی، خوابِ عمیق و خوبی نداشته؛ و اگر شب‌ها کسی زنگ خانه‌شان را می‌زده، این اتفاقِ به‌ظاهر معمولی باعث می‌شده هیجان تسخیرش کند، نفس‌ در سینه‌اش حبس شود…و ترس، همه‌ی وجودش را فرا بگیرد!

درگذشت غم‌انگیز و جان‌فرسای مادر (از پیِ عارضه‌ی مغزی و تحمل بیماری) هم یکی دیگر از عواملی بود که مهران را از پا درآورد؛ و عجبا که خود او نیز پس از دچار شدن به چنین عارضه‌ای، از آستانه گذشت و رهسپار خانه‌ی ابدی شد.

باید اعتراف کنم مشاهده‌ی رنج کشیدن طولانی‌مدت مهران در مرکز توان‌بخشیِ کهریزک یکی از زهرآلودترین تجربه‌هایم در زندگی بود. تجربه‌ی هم‌نشینی با اشک‌های تلخ‌اش، ذره‌ذره آب شدن‌اش و چشم‌های بی‌فروغی که آرام‌آرام تاریک و خاموش شدند.

لطفاً اگر خواستید برای آرامش ابدی او دعا کنید…یا درباره‌ی این فیلم حرف و سخن و نکته‌‌ای داشتید…در کادر پایین همین صفحه آن را بنویسید…به‌ طور حتم، هر جمله‌‌ و کلام شما تسکین‌دهنده و آرامش‌بخشِ خواهران و بستگان داغ‌دارِ مهران عزیز خواهد بود. روح‌اش آرام و آمرزیده…نامش مانا…و یادش همیشه سبز باد.